آخرین روزای بهمن ماهه آخرین سال کاری

خرید بک لینک
روز دختر امسال مصادف شده بود با چهارشنبه ۱۱ خرداد و من روز سوم از هفته چهل بارداریم بودمصبح که از خواب بیدار شدم طبق روال دو سه روز گذشتشپر از استرس بودماسترس ازینکه چرا دردای زایمان شروع نشدننکنه من کم کاری کردم نکنه سزارین بشم و هزارتا فکرو خیال دیگه که یادمه سر بارداری دلآرام هم سراغم اومده بود اما خب دلآرام روز اخر هفته ۳۹ دنیا اومد اما اونروز روز سوم هفته چهل بودم و خبری از دردا نبوداز تایم صبونه خوردن تا ظهر مرتب ورزش کردمصبونه خوردمب دلآرام صبونه دادمقرار شد اول برم پیش ماما و بعد برم خونه مامان جون تا مریم برام آش زایمان که پر کرفس و گیشنیز بود رو درست کنهظهر با دلآرام راهی مطب ماما شدمحدود سه نیم ظهر رسیدم و بعد چکآپ بهم گفتن که سر بچه هم خوب پایین اومده و هم در موقعیت درست خودشه یعنی صورت بچه سمت چپ بدن مادرهازونجا امیدوار رفتم خونه مامانو باز عذاب وجدان که ورزش و پیاده روی نکردمخونه مامان یکم از غذایی که گفتم و مریم درست کرده بود خوردمو کمی استراحت کردمو تا دلآرام حواسش پرت شد حدود ۷ عصر رفتم پارک شقایق برا پیادرویاذان مغرب حدود ساعت ۸ بود و بخاطر اینکه نمیخواستم ب تاریکی بخورم خیلی با شدت حدود ۱ یاعت کامل پیاده روی کردمانقدری که وقتی رسیدم خونه قشنگ برافروخته بودمو قسمت لگنم کلی درد حس میکردموقتی نماز خوندمو نشیتم زمین دیگه نمیتونستم جم بخورمیادمه دلآرامم توو همون تایم عصر سه بار پی پی کرد و تا عوضش میکردم دوباره میگفت اه اهدفعه سوم ی ولی بلند گفتم و بیچاره بچه خجالت زده شد اما دست خودم نبود درد زیادی تووو لگنم داشتمخلاصه بعد شام حدود ۱۱ شب حرکت کردم با کلی وسایل اومدم بالا محسن خواب بودمیگفت از ۹ شب خوابیدهما که رسیدیم اومد دم در مارو اور آخرین روزای بهمن ماهه آخرین سال کاری...

ما را در سایت آخرین روزای بهمن ماهه آخرین سال کاری دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 110 تاريخ: جمعه 24 تير 1401 ساعت: 3:14

امروز تموم شده ساعت نزدیک ۳ صبحههمه خوابن و من تنها روو تخت در حال تایپماز دیروز فاطمه بخاطر مریضیش اومد خونمون و تا امروز موند ظهر حدود ساعت ۵ با بچه ها رفت خونه محمد تا بچه ها باهم بازی کنن دلآدامم باهاشون رفت و طرفای ساعت ۱ و نیم اومد خونه ممنم توو مدت تنهاییم یکم کارای خونه رو کردم و از ۹ شب خوابیدم تا ۱۲ و نیمخیلی چسبید البته خیلی خیته بودم و با گریه یاسمین که شی. میخولست بیدار شدمو تازه یادم اومد که امروز دخار کوچیکم من ۱ ماهش شده دوست دادم برنامه بچینم فردا ببرمشون زمین چمن برای عکاسی ی ماهگی یاسمین و ۲ سالگی دلآرامم آخرین روزای بهمن ماهه آخرین سال کاری...

ما را در سایت آخرین روزای بهمن ماهه آخرین سال کاری دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 117 تاريخ: جمعه 24 تير 1401 ساعت: 3:14

یاسمین کلا دختر معظلومیهتا الان ندیدم الکی گریه کنه یا خیلی جاها که انتظاررداشتم حسابی گریه کنه کلی تحمل میکنه مثلا وقتی ناخنم ب بدنش خراش میندازهیا دل درد دارهبرعکس دلآرام که کلی گریه میکر و آروم کردنش کار هرکسی نبودهنوزم همینطوره و وقتی گریه میکنه فقط کوتاه اومدن طرف مقابل و تسلیم شدنشه که گریشو بند میارهصب که بیدار شدیم دلآرام بخاطر یکم مریضی که انگار معدشو درگیر کرده بی حال بودتنها چیزی که چند روز پیش خورده بود شیر بود یاسمینم انگار خلط گلوش رو گرفته بود و نمیتونست راحت بخوابه خلاصه تا ظهر ساعت دو که بخواد محسن برسه دلآرام مرتب میگفت ببل یعنی بغلم کنیاسمینم نمیخوابید و یا شیر میدادم یا آروغ میگرفتمخلاصه طرفای ۲ یاسمین خوابیدو دلآرامم با گوشی مشغول شد منو دلآدامم دوتایی سه تا نیمرو خوردیمو خوابیدممحسن که اومد پاشدم یاسمینو شیر دادمو خونه تا که مثل بمب ترکیده بود جمع کردمو یاسمین رو بردم حمام غسل چهل روزگیش رو کردبعدم تاشب گذروندیمفردا قراره ببریمش بهداشت ببینیم قدو وزنش در چ حدهنمیدونم چطور از آرومی یاسمین بگمازینکه چقدر شیرینه و ی حسو حال باحالی رو ب خونمون اوردهبعد گذشت این چهل روز دلآرامم براش عادی تر شده و خیلی اصرار نداره بذاریم روو پاش یا ...دلآرام بعد دو سالگیش که امروز دو هفته ای ازش میگذره خیلی بزرگتر شدهخیلی جیگرتر شدهگاهی خس میکنم میتونم باحال دردو دل کنماگه پیشش اشکم در بیاد بغلم میکنه تا آروم بشمتقریبا خوب صحبت میکنه اما ب زبون خودشجمله های خنده دار زیاد دارهقبلا کلمات رمزی داشتالان با همون کلمات جمله مییازهدا یعنی افتادن ریختن یا هر فعلا منفی دیگهداح یعنی رفتدی یعنی ریختاو اوه یعنی گریه کردددد یعنی مدادنانا یعنی گوشی یا اهنگجمله هاشددد دا آخرین روزای بهمن ماهه آخرین سال کاری...

ما را در سایت آخرین روزای بهمن ماهه آخرین سال کاری دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 117 تاريخ: جمعه 24 تير 1401 ساعت: 3:14

صفحه بندی